وقتی که دوستت دارم
گلها زیبا ترند
آفتاب درخشان تر
درختان سرو بلند تر
آسمان آبی تر
ببین که چگونه با عشق تو
فصل ها بهار می شوند
وقتی دوستت دارم
ابرها شکوفه می شوند
و از آسمان باران یاس می بارد
پس بگذار دوستت بدارم
بگذار دوستت بدارم


شب تولد تو بود دلم هواتو کرده بود
ولی افسوس که دلت ما رو دعوت نکرده بود

ای دل ساده بکش درد ، که حقّ ات این است
از زمانه بشو دلسرد ، که حقّ ات این است
هر چه گفتم : " مشو عاشق !!! "
!!! نشنیدی !!!
حالا
همچو پاییز بشو زرد که حقّ ات این است
دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بکش از مردم نامرد ، که حقّ ات این است
آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستی
فلک آخر سرت آورد ، که حقّ ات این است
خمارم
خمارم
خمارم من
من از لولی وشان می گسارم
خراب آواره ای مجنون تبارم
که جز مستی به سر اندیشه ای دیگر ندارم
که جادویی به جز ساقی نمی آید به کارم
بیقرارم بیقرارم بیقرارم
سر ز مستی
می پرستی
بر ندارم
بیا ساقی
بده جامی
خمارم من
چه شب ها در هوس
در انتظارم من
خمارم
خمارم
خمارم
چنان ساقی به ساغر باده را مستانه می ریزد
که گویی
خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد
من و تو آشنای سالهای مشترک بودیم
من و تو آشنای فصل های مشترک بودیم
کنون طرح جدایی بین ما ، بیگانه می ریزد
بده می
می بده می
که تا می جان دهد ما را
بده می
می بده می
که می ، فرمان دهد ما را
بپوشان پرده از زاهد
که می ، حرمان دهد ما را
به ساقی تا ز زلف ای می
که می ، ایمان دهد ما را
بیا ساقی
بیا ساقی
بیا بنشین کنارم
همایم من
همایم من
هم آواز هزارم
بیا و بوسه ای بر لب ببارم
خمارم
خمارم
خمارم من
من از لولی وشان می گسارم
خراب آواره ای مجنون تبارم
که جز مستی به سر اندیشه ای دیگر ندارم
که جادویی به جز ساقی نمی آید به کارم
بیقرارم بیقرارم بیقرارم
سر زمستی
می پرستی
بر ندارم
از پنجره نگاه بکن آره اون میاد درسته بی وفاست ولی باید بیاد
میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده
غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده
آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر
تو چرا سنگ نشدی میونه این همه سنگ میدونم دوسش داری مثل یه احصاصه قشنگ
آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه دل من شیدادییه مثل مجنون میمونه
فدای نازش بشم این نازش کشته مارو حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو
خدایا این احساسمو از دلم نگیر ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر
آخه گناهم نداره همش تقصیره منه زود دل می بندم زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه منه

بهار ثانیه ثانیه می آید
ثانیه ثانیه
و اینجا کسی هست که به اندازه شکوفه های بهاری
برایت آرزو های خوب دارد
غروب غم هایت را به هر قیمت خریدارم
چون طلوع شادی هایت را از ته دل آرزو دارم
تو را تا فراسوی مرزهای تن ات دوست می دارم

داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .
وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .
سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .
تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم .
تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست .
دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .
آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ،وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .
راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد .
مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی.
چه می داند کسی ، شاید که او هم
مرا در خاطر آرد گاه و بی گاه
چه می داند کسی ، شاید که او هم
چو من ، شبها نخفته تا سحرگاه
چه می داند کسی ، شاید زمانی
که خاموش و سخن بر لب نیارد
خیال من به آرامی و گرمی
چو خون در پیکرش ره می سپارد
چه می داند کسی ، شاید که چون من
ندارد طاقت و آرام یک دم
به جانش آتش بی منتهایی ست
که می سوزد وجودش را دمادم
چه می داند کسی ، شاید که هر دم
چو سر را روی بالین می گذارد
به یادم بیت های اشک جانسوز
به مژگان روی بستر می نگارد
چه می داند کسی ، شاید در آن چشم
تمنّایی به جز آغوش من نیست
به جام خاطر پر شور و حالش
به غیر از بادهء خوش نوش من نیست
چه می داند کسی ، شاید که هرگز
مرا در خاطر او ره نبوده
سرابی بوده ، پندارم سرابی
فریبی جز دمی کوته نبوده
از قرار روزگار گويند که ما ديوانه ايم
عاقلي کو تا که بيند عاشقيم، فرزانه ايم؟
سالکان عشق جانان کي شناسند سر ز تن؟
ما به گرد شمع عشق پروانه ايم پروانه ايم
زهر هجران غمش را دم به دم نوشيده ايم
تا بدانجائي که از جام غمش مستانه ايم مستانه ايم
گر بريزي غم بدين پيمانه هر دم ساقيا
لب به لب نوشيم که تو جامي و ما پيمانه ايم
جز با تو اي محبوب عالم با که گوييم سر عشق
با همه عالم جز عشق تو بيگانه ايم بيگانه ايم
صاحبان زور و زر شد فرزانگان قرن ما
آري زين نظر ديوانه ايم ديوانه ايم
گفت نکوناما طريقت چيست گفتم فرزانگی
زين نظر ما عاشقيم و رهرو ميخانه ايم

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟ بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسأله ی دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسأله هاست

از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

دلتنگی هایم را با تو تقسیم می کنم در برگریزان خاطراتم
دلتنگی هایم تنها چیزهایی ست که همیشه دارمشان
دلتنگی هایم را دوست دارم
چون بوی تو را می دهند
چون لبریز از یاد تو هستند
دلتنگی هایم گاهی آواز می شوند و سکوتم را می شکنند
گاهی هم آینه می شوند
و چنان تو را نشان می دهند که می شود قابشان کرد
گاهی پرنده می شوند و در رویای با تو بودن پرواز می کنند
من آنها را خیلی دوست دارم
و ایمان دارم که غروب دلتنگی هایم
به سپیده ی دلخوشی هایم که تو باشی خواهد پیوست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

چه ميخواهي برايت بنويسم ؟!! چه ميخواهي به تو بگويم ؟!!
تو پيمانه وجودم را لبريز کرده اي ، مدت هاست که نفس و خون و زندگي من هستي ،
ديگر چه چيز ميتوانم بگويم که تو نداني؟!!
آيا تو در آغاز و انجام همه انديشه هايم قرار نداري؟
گاه گاه به نظرم مي آيد که تو خود من شده اي و وقتي با تو حرف ميزنم ،
مانند اين است که با روح خويش سخن ميگويم پس، آنچه در صفحه خاطر من است را بخوان
و ببين که چگونه ترا دوست مي دارم . عزيز من ... نيايش خداوند، آرامش بخش روح است .
بيا تا خداي را نيايش کنيم تا هيچگاه مارا از هم جدا نکند! نه در زندگي و نه پس از مرگ ،
نه در اين سامان و روي زمين و نه در آن جايگاه پهناور و روشن که بزودي آنرا خواهيم ديد
اگر بداني که من چقدر تورا دوست دارم !!!!
تو وجود مرا در بر گرفته اي !! بدون تو و غير از تو هيچ نمي فهمم ،
از خدا درخواست دارم که زندگي تو زندگي من ، مرگ تو مرگ من ، و ابديت تو ابديت من باشد.
عشق تو پناه گاه من است ، تو سعادتي هستي که خداوند به منت ارزاني داشته
و پيماني هستي که خداوند با من بسته است. مرا دوست بدار، بيا تا هر دو اميدوار و با ايمان باشيم .
عزیزم ، وقتي من غمي دارم نخستين انديشه ام آن است که با تو درميان بگذارم و از تو دلداري بجويم
من تورا مانند تکيه گاه و پشتيباني ميدانم که هنگام رنج و غم از تو ياري مي طلبم،
چون تو براي من دوستي هستي که هيچکس نميتواند جايش را بگيرد.
تو براي انديشه هاي من زيبا و براي روح من آسماني و براي قلب من خوبي .
نوازش هاي تو مرا به اين جهان علاقه مند ميسازد و نگاه هايت راز آسمان و اسرار خداوندي را به من ميفهماند .
هنگامي که تو مرا نگاه ميکنم ميخواهم روحم را با انديشه هاي شيريني که در چشمانت ديده ميشوند پر کنم....
آري تورا ميپرستم و نميتوانم آني از فکرت غافل شوم زيرا بيش ازحد به تو علاقه مندم....!!!